سلام
مهديه عزيزم:
مي دونم كه نمي تونم همدمت باشم
اما تنها كاري كه از دست من بر مياد نوشتن براي توست
اميدوارم بخوني وكمي اروم بشي
يادت نره كه فاطمه هر جا باشه دوست داره
پس با خدا باش كه خدا هم باتوست
يه زخم كهنه،يه قلب مرده
يه عشق از دست رفته،اينها تصويري
از گذشته تلخ من است،
گذشته اي كه هيچ نقشي در آن نداشتم
من از زندگي جز،تيرگي چيزي نديدم
، سوختن و ساختن كار من بود
بس
چه كنم از اين سرنوشت ،
من با دست خود نوشتم
از عشق ،از دوست داشتن،من با چشم
خود ديدم عاشقي،دلدادگي
من با قلب خود حس
كردم زيبايي
يك زندگي
نگو از جدايي ،نگو از فراغ ،قلب من طاقت ندارد
قلب من هميشه بي قرار توست.
يادم باشد كه ديگر به كسي
نگاه نكنم،
يادم باشد كه قلبم را فدا نكنم ،
یادم باشد كه ديگر بر كسي نخندم،
يادم خواهد ماند كه عشق
را در خانه قلبم راه ندهم،
چقدر خواستني بودي،
چقدر دوست داشتنی بودي،
چه بگويم كه با رفتنت آسمان هم گريه مي كرد
،آسمان هم با من هم نوا شده بود
و برايم شعر جدايي را زمزمه مي كرد
امروز كه نيستي چشم به فرداها دوخته ام كه
بيايي،اما فرداها نيز يكي پس از ديگري
مي روند و نشاني از تونيست گفته
بودي كه مي روي،گفته بودي
كه ديگر بر نخواهي گشت، تمام دنياي من
هنوز هم دوستت دارم
هنوز هم براي من خواستني هستي
مي دانم كه ديگر بي فايده است
برو..... تورا به خدا مي سپارمت
از خود مي گذرم
ديگر چيزي نمانده جز عشقت ،
از آن هم مي گذرم.
انكه هميشه به يادتوست
فاطمه......

