
این را که می گویم آه پروانه گرد شمع های سوخته نیست
این را که می خوانم برگ زرد زیر پا مانده نیست
این لحظه بدنامی مسافری خسته است که در راه سفر از رسیدن به دل باز مانده
من احساسم را در شیشه نقره ای زمان می ریزم تا با تو همراه شوم
من تپش قلبم را با ترنم پاییز یکصدا می کنم تا با تو بمانم
من واژه به واژه
سطر به سطر از تو می خوانم
من با تکرا ر جمله
دوستــــت دارم تمام انچه که نداشتم را بدست می آورم
و به تو ثابت خواهم کرد
که من همانم که احساس قشنگ کبوتر را در تو زنده کرد
من همانم که با لالایی های عاشقانه اش رقصیدی
می خواهم از افسردگی روزگار رهایت کنم
می خواهم دلشادت کنم تا همیشه برایم بمانی
پس:
بخند که
که با خنده ات
غم های زندگی از سینه ام رخت خواهند بست![]()
هنوزم برایم همانی![]()
![]()
![]()
فاطمه....![]()
فرخنده باد...![]()
امیدوارم که طاعات و عبادت همگان
قبول درگاه الهی قرار گرفته باشد
دعام کنید ![]()
![]()
فاطمه...
که نگاه غمگین لاله صحرایی را با نوازش چشمانش آسمانی کرد
واین سوال در ذهن قاصدک نقش بست
که چرا پروازش را از یاد بردند؟
چرا کسی قدر صدای قناری را نمی داند؟
و بالاله تا سبح هم آوا نمی شود
صدای ترنم سپیده در پشت قله یادش افسون گری می کند تا کسی صدای پاییزیه غریبه را نشنود
در تهاجم سرگردانی کویر سکوتی است
که با شبنم ترانه ابر پنهانی می شکند
اری صدایم آشنا نیست و بهانه ای برای از خود رهایی
و نگاهم خسته تر از همیشه به دنبال نگاه غریبه می شکند
و این قصه نا تمام ماند
قصه غصه درد بی خبری از تو که با دل سرخورده ی من باخبر بودی
ودلم را با خود به تهِ دره یادت بردی
و من نگاهم را تا سحر به پروانه دوختم تا با شمیم عطر نسترن
مرا آسمانی کند...
فاطمه...
نام شاعر زیر را حدس بزنید؟![]()
کنــــار اشنایی تو آشیانـــــــــه می کنم
فضای آشیــــانه راپر از تـــــــرانه می کنم
کسی سوال می کند بــه خاطر چه زنده ای؟
و من بـــــــــــــرای زندگی ترا بهانه می کنم
می خوام ببینم که ای کیوش بالاست
به هر کسی که نا این شاعر یا شاعره را بگه یه شاخه گل قرمز
تقدیمش می کنم
باتشکر از شما
فاطـــــــمه...
آغاز با تو بود تقصیر من نبود. فکر نکن دلم برایت تنگ نمی شود
فکر نکن نمی شود ببینمت یعنی نمی خواهم ببینمت
ببین !
نگذاشتن با نخواستن کلی فرق دارد
می سپارمت به بارانی که عصر خنک ان پنج شنبه بارید و تو اسمش را گذاشتی
اتفاق اشنـــــــــــــــــــــا یی
می سپارمت به آن دو ستاره که دیگر مال ما نیست
به تمام زیباها برو زیبا.. سرنوشت را نمی شود از سر نوشت
خداحافظ خداحافظ خداحافظ
( مریم حیدر زاده)
فاطمه....
و در یچه های قلبت را پر از شوق دوست داشتن می کند...
ان زمان است که می توانم با تمام احساسم بگویم
دوستت دارم
معصومه.....
ممنون از شعر شما منتظر شعرای جدید شما هستم.
با تشکر فاطمه....
اما من می گم اگه بخوای بمونی اگه بخوای وجود داشته باشی باید بخندی
اگه بخوای زندگی کنی باید حرف بزنی
چه می شه کرد وقتی قصه خوندی ست
چه می شه کرد وقتی رنده مردنی ست
چه می شه کرد وقتی دلا گرفتنی ست
چه کنیم تا دلا با صفا شه؟
چه کنیم تا رنگ احساس پرستو به رنگ مرغ عشق همسایه شع/
وقتی دلا زود می گیره. وقتی درد غربت تو دلا بیداد می کنه که حتی نمی تونی حرف بزنی
چاره ای جز تظاهر نداری. تظاهر به خنده
خنده خوبه وقتی از دلت باشه با تمام احساست نه از نگاهت
نگید دلاتون نمی گیره!
نگید که عشق یه هوسه یا فقط تو قصه هاست
امروز دلتنگیهاتو به دست باد بسپار
بزار ابرای آسمون اونو بشورن
بزار هیچ نقطه ای بر روقلبت از دلتنگی غریبی نمونه
می دونم تنهایید .می دونم غریبید
اما باید بود
باید زنده موند وزندگی کرد
یادتون نره که اون بالا یه نوره که می درخشه یه گوش که می شنوه یه چشمه که می بینه
پس دلتنگیهاتو براش بگو
مطمئن باش که خرجش فقط یه کلمه ست
خدا
فاطمه.........