خورشید مغرورانه می تابد و موهای بارن زده داوودی را نوازش می دهد
آغاز شویم تا ابد برای هم بمانیم
برای لحظه ای با هم بودن بی قراری کنیم
حس غریب رفتن را از یاد ببریم
باشد که همیشگی شویم
و جمله دوستت دارم را تکیه گا ه عاشقی قرار دهیم
تا سبز بمانیم و جوانه زنیم
به نام او که زیبایی ها را آفرید برای زنده بودن
سلام![]()
سلام به همه کسانی که الان دارن از وبلاگ من دیدن می کنن
و سلام به دوستای عزیزم
راستش همیشه مقدمه چینی برای من سخت بوده و تقریبا می تونم بگم که حرف واسه گفتن سخته
من همیشه به دنباله راهی بودم که بتونم حرفامو بزنم و بشنون
کسایی که باید بشنون و بخونن
این حرفها و نوشته ها مختص کسی نیست حرفای دلمه که از ۳ ساله یش تو ذهنم بوده
و حالا رو کاغذ یادشون کردم
شاید واقعی نباشه اما برخواسته از حال و هوای دلایی که شاید میشه گفت یه جورایی.....
البته این نوشته ها خیلی خیلی معمولین
ولی دوست دارم ببینید و نظر بدین
ممنون از شما![]()
فاصله بین ما بیداد می کند
نمی توانم. نمی مانم. می خواهم جسارت کنم و بگویم کم اوردم.نیستم
تو عزیز تر از جانمی
تو پاکتر از فرشتگانی
ای زمانه ای روزگار می خواهم بدانم که چه دیدی؟ چه شنیدی؟
چخواهی گفت؟
تو بی رحمانه در تمام این سالها درپی ما بودی
یک لحظه ما را به خود رها نمی کردی اما ما تو را گم کردیم
این اخرین اشتباه من خواهد بود
که دیر به کسی نخندم
چقدر تلخ است برای از تو گذشتن
کاش می توانستیم با هم بمانیم کاش.
