تبليغاتX
تنهاترین بهار

تنهاترین بهار

به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد........

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

 

 

فاطیما...

میخوام بدونی دلم برات خیلی تنگ شده مامانم


برچسب‌ها: دلم برات یه دنیا تنگه
نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط تنهاترین بهار|

توکنارم بودی و من فقط غصه روز جدایی را داشتم!

امروز...

منم و یک دنیا غصه تنهایی....

.

.

.

.

در روزهایی که دلم شکسته یاد حرفی افتادم که می گفت

چوبی بمان آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست

اما این روزها آرامم ...آنقدرکه یادمی رود روزها گذشت

و تو۶ماه است که نیستی

این روزها آرامم وآسان تر فراموشم می کنند

می دانم ...اما !شکایتی ندارم

آرامم !گله ای نیست ...انتظاری نیست

اشکی نیست...بهانه ای نیست

این روزها تنها آرامم ...یک وحشی آرام

در دلم  غوغایی است پر از آشوب

در قلبم سایه ای است پر از وحشت ...

اما  به ظاهر باز آرامم...

آنقدر می خندم  که کسی نمی داند  چقدر نبودنت به من سخت می گذرد

آنقدر لبخند به لب دارم که همه فراموش کرده اند یک روز تو رفتی

فقط گاهی زیر لب آهسته می گویند یادش بخیر

دلم غریبه می خواهد که بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم و بزنمو بزنم....

تا کمی کم شود این همه بار!

بعد بلند شود و برود...انگار نه انگار

کاش هر دم که میخواستم تورا  بودی

کاش هر دم که آرزویت  را میکردم برآورده می شدی

کاش رویایی نبودی برای دل بی تابم

من تورا دیر یافتم ولی زود سفرکرده  زندگی من شدی

هربار که از تو بگویم کم گفته ام

دلم به این خوش است که حرفهایم را فقط تو می فهمی

راز دلم را فقط تومی دانی

ازشنیدن حرفهایم فقط تو  خسته نمی شوی

غصه را کم کنم

خوبی؟احوالت چگونه است؟

بگذار واضحتر بگویم دردت کم شده دیگر بی حال نیستی

کسی هست  پاهایت را بمالد دستانت را ببسودو خستگی را ازتنت بزداید

شنیده ام از خدا مرخصی گرفته ای ۵شنبه و جمعه ها بیای مارا ببینی

 

هنوز هم همان با معرفت دیروزی

همان دلسوز همیشگی که تمام خانمان را عطر مهربانی پر می کرد

دلت همیشه مهربان بود این را همه می دانند

نیستی اما یادت نیکوست

خوشحالم که تو مرا بدنیا آوردی

وبه خود افتخار میکنم که نامت همیشه جاریست

فاطیما....

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/01ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط تنهاترین بهار|

خدایا 

احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم. 
 
خدايا... 


مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به

آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم. 
 

خدايا... 


مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر

بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي

دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين

ميانه مانده. 

خدايا... 


تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. 

خدايا...


مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.  

خداوندا.. 

من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 

من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. 

خداوندا... 

من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، 

من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. 

خداوندا... 

من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 

من از ماندن چون مرداب مي ترسم. 

خداوندا... 

من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم. 

خداوندا... 

. من از ماندن مي ترسم 

خداوندا... 

من از رفتن مي ترسم  

خداوندا... 

من از خود نيز مي ترسم 

خداوندا... 

پناهم ده 

 

خداوندا ! 
 
مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم 
 
پس مرا درياب  

و به سوي خويش بازگردان ، 
 
دستان مهربانت را بگشا  
 
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ... 

                                              فاطیما....

يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد ...

، می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هايش را شنيدم، اما نپذيرفتم،

چشم هايم را بستم تا او را نبينم

و گوش هايم را نيز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گريختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،...

به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد

و زير خروارها آوار بلا و مصيبت مدفون

شدم، من زير ويرانه های زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد، 

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فرياد زدم:

  زندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،خدا،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفا

"خدايا اگر مرا نجات دهی، اگر ويرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پيمان می بندم هر چه بگويی همان را انجام دهم،

خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست"،

 

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هايم را باور کرد

و مرا پذيرفت، نمی دانم چگونه اما

در کمترين مدت خدا نجاتم داد،

او مرا از زير آوار زندگی بيرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،

گفتم: "خدای عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم"،

خدا گفت: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن

و بدان در همه حال در کنار تو هستم"،

گفتم: "خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم"،

سپس بی آنکه نظر او را

زندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،خدا،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفابپرسم به ساختن کاخ رويايی زندگی ام ادامه دادم،

اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم

و او نیز فوری برايم مهيا می نمود، از درون خوشحال نبودم،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام

از خدا نظر بخواهم، زيرا

سليقه اش را نمی پسنديدم،...

با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چيزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"،

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم،

در حين کار اگر چيزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،

عده ای که خدا را می ديدند

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،

اما عده ای ديگر که جز سنگهای طلايی قصرم چيزی نمی ديدند به کمکم آمدند

تا آنها نيز بهره ای ببرند،

در پايان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،زندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،خدا،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفا

همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،

آنها به سرعت از من گريختند...

همان طور که من از خدا گريختم،

هر چه فرياد زدم، صدايم را نشنيدند،

همان طور که من صدای خدا را نشنيدم،

من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم،

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،

گفتم:

"خدايا! ديدی چگونه مرا غارت کردند و گريختند، انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که

برخيزم."

خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،

از کسانی کمک خواستی که

زندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،خدا،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفامحتاج تر از هر کسی به کمک بودند"،

گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روی آوردم و

سزاوار اين تنبيه هستم،

اينک با تو پيمان می بندم که اگر دستم را بگيری و بلندم کنی

هر چه گويی همان کنم،

ديگر تو را فراموش نخواهم کرد"،

و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بايستم

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.

گفتم:  "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"،

و خدا پاسخ داد: "هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی هميشه در کنار تو هستم"،

پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنمزندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،خدا،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفا

و عشقت را بپذيرم؟"،

گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،

و اگر عشقم را بپذيری،

وجودت آکنده از عشق می شود،

آن وقت به آن لذت عظيمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و

ديگر نيازی نيست خود را برای ساختن کاخ روياهایت به زحمت بيندازی،

چيزی نيست که تو نيازمند آن باشی، زيرا تو و من يکی می شويم،

بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم

و بی نیاز از هر چيز، اگر عشقم را بپذيری تو نیز نور، آرامش

و بی نياز از هر چیز خواهی شد."

اگر گوشه ای از داستان زندگی من برای شما نیز صادق است،

تنها بدانید که او همیشه آنجاست، در کنار شما، مشتاق برای یاری رساندن به شما،

عشق او را بپذیرید، خواهید دید که با چه سرعتی زندگی شما ر متحول خواهد نمود.

من شما را باور دارم...

نوشته شده توسط / ایمیل از : سيد نصيرالدين شاهرخی
 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/13ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط تنهاترین بهار|

بچه که بودم همیشه  بزرگترین آرزوم این  بود  که زودتر از بابا  ومامان بمیرم

اما....

کاش آرزوی بچگیم برآورده می شد الان دیگه آرزویی نداشتم...

کاش....

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/07ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط تنهاترین بهار|

/گفتمش بی تو دلم میمیرد /

/ گفت با خاطره ها خلوت کن /

/ گفتمش خنده به لب میمیرد /

/گفت با خون جگر عادت کن /

/ گفتمش با که دلم خوش باشد /

/ گفت غم را به دلت دعوت کن /

/ گفتمش راز دلم را چه کنم /

 /گفت با سنگ دلم صحبت کن .

 

.

.

.

درست روزایی که بیشتردلمتورو می خواد

بیشتر دوست دارم صداتو بشنوم

بیشتر دوست دارم بات حرف بزنم نیستی

هر جارونگاه می کنممی بینمت ولی نیستی

دلم گرفته

دلم برای نداشتنت گرفته

دلم میخواد

بیشترین درد من اینه که تاکی باید داغ نداشتنت منوبسوزونه

کاش من به جای تو می رفتم کاش...

اینجوری الان آبجیا مادر داشتن

کاش.....

کاش فاصله ها کم بشه

کاش.....

 

وقتی احساس کنم نیمه ای از جان منی / بی تو هرجا بروم باز وجودم تنهاست .

.

قلب پر از سکوتم دلتنگه از جدایی / بی تو ببین چه سرده تابستون و تنهایی .

. فاطیما 

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط تنهاترین بهار|

زودتر بیا


من زیر باران ایستاده‌ام


و انتظار تو را می‌کشم


چتری روی سرم نیست


می‌خواهم قدم‌هایت را، با تعداد


قطره‌های باران شماره کنم


تو قبل از پایان باران می‌رسی


یا باران قبل از آمدن تو به پایان می‌رسد؟


مرا که ملالی نیست


حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم


نه از بوی یاس باران ‌خورده خسته می‌شوم


نه از خاکی که باران ،غبار را از آن ربوده است.


هر وقت چلچله برایت نغمه‌ی دلتنگی خواند


و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا


من تا آخرین فصل باران منتظرت می‌مانم ...


.

.

.

فاطیما

نوشته شده در جمعه 1390/06/11ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط تنهاترین بهار|

کاش غصه تموم می شد....کاش گریه نمیکردم

من باعث وبانیشم ...دنبال کی میگردم؟؟

تقصیر خودم بوده ....هرچی که سرم اومد

ازهرچیکه ترسیدم ...عینن به سرم اومد

تا حس منو دیدی....احساس خطرکردی

تا رازموفهمیدی ...دنیارو خبر کردی

 

 

خیلی دختر بدی شدم نه؟؟میدونم مامانم ازم دلخوری

اما.....

هروقت دلم تنگ میشه هروقت دلم میگیره

هروقت حس میکنم تنهای تنهام بیشتر از همیشه نبودنتو حس می کنم

اونوقت  که فقط دیدن تو می تونه آرومم کنه

اونوقته که دلم میخواد دستای  تورو داشتم

نگاه گرم تورو  داشتم

اما ندارم....ودیگه نمی تونم داشته باشم

برام آرزوی محال شدی ممان

رفتی تو خاطره ها

دیگه بر نمی گردی

کاش ....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/25ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط تنهاترین بهار|

عزیز دلم عزیز دلم عزیز دلم

دلم برات تنگ شده

میگن اگه یادت بیاریم ناراحت می شی

میگن اگه عکست رو دیوار خونمونه غصه میخوری

خیلی ها خیلی چیز می گن

امامگه میشه عکستونداشته باشیم

مگه میشه یادت نباشیم

اینو  از من نخواه مامانم

دلم بیشتر از همیشه  تو رو می خواد

بیشتر از همیشه  به تو  احتیاج دارم

دوست  دارم بهترینم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط تنهاترین بهار|

وحــشت از عشقــ که نه ! ترس من از فاصله هاســـت.

 وحشت از غصه که نه ! ترس من از خاتمه هاست.

 ترســ بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست.

 صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاســت.

 کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست.

 گله از دست کسی نیست مقــصر دل دیوانه ی ماست

 

 

 

ღ♥ღجرم من عشق بود و

صدایم صدای تو و دستانم محتاج گرمی دستان تو...

 

.

.

.

.

فاطیما

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/11ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط تنهاترین بهار|

 

 
 
اين روزها حالم خوب است
 
خوب ِ خوب !!
 
نه نشاني از دلتنگي نه روزني از سياهي
 
و نه وسوسه اي از دل بسـتگي! ! !
 
نوشتنم را بهانه اي نيست
 
........................جز گفتن اين که "من"
 
بعد از "تو"
 
به هيچ "او"يي
 
اجازه "ما"شدن نداده ام
 
.
 
.
 
.
 
.
 
.
 
فاطیما
 
نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط تنهاترین بهار|


آخرين مطالب
» غم نامه چهاردهم
» غم نامه سیزدهم
» غم نامه دوازدهم
» غم نامه یازدهم
» غمنامه دهم
» غمنامه نهم
» غمنامه هشتم
» غم نامه هفتم
» غمنامه ششم
» غم نامه پنجم

Design By : Pichak